جستجو | جستجو در مطالب خوبان پارسي گو

براي جستجو کافيست کل يا قسمتي از عبارت مورد نظر خود را وارد نماييد و بروي دکمه جستجو کليک کنيد

FloatingBlog Change Font
 
     
گزيده اي از : خوبان پارسي گو
در منصب مشاورت فرماید - حفظه الله - | ابوالفضل زرويي نصرآباد

در عمل، گرچه جز محاوره نیست
منصبی خوشتر از مشاوره نیست

به تو فرضا فلان مدیر ستاد
چه بسا منصب مشاوره داد

مشورت شیوه اعاظم نیست
پس وجود تو، هیچ لازم نیست

نیستی در امور دنیایی
صاحب اختیار اجرایی

پس نیایی به کار در عرصات
جز برای حضور در جلسات

رؤسا بهتر از تو آگاهند
از تو هرگز نظر نمی خواهند

نرسان جهل خویش را به ثبوت
که تو سنگین تری به وقت سکوت

پس می آید وجود تو، به شمار
قسمتی از فضا و اکسسوار

وقت تصمیم و در عمل، روراست
چه نیازی به عز و جز شماست؟

چون که تصمیم نیست دست تو نیز
به چه کار آید آن وجود عزیز؟

بعد یک عمر آبروداری
می شوی چرخ پنجم گاری!



مطالب مرتبط :

برچسبها : منصب - مشاورت - فرماید
نوشته شده توسط جواد در 18 آبان 1388 ساعت 19:27
مرگا به من | ناصر فیض

بايد كه شيوه‌ي سخنم را  عوض كنم                        شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض كنم

گاهي براي خواندن يك شعر لازم است                        روزي  سه بار انجمنم را عوض كنم

 

از هر سه انجمن كه در آن شعر خوانده ام                   آنگه  مسير  آمدنم  را  عوض     كنم

در راه اگر به خانه ي يك دوست سر زدم                      اين بار شكل در زدنم را عوض كنم

وقتي چمن رسيده به اينجاي شعر من                     وقت است  قيچي چمنم را عوض كنم

پيراهني به غير غزل نيست در برم                          گفتي  كه جامه ي كهنم را عوض كنم

دستي به جام باده و دستي به زلف يار                    پس من چگونه پيرهنم را عوض كنم؟

شعرم اگر به ذوق تو بايد عوض شود                         بايد  تمام  آنچه  منم  را  عوض كنم

ديگر زمانه شاهد ابيات زير نيست                            روزي كه شيوه ي كهنم را عوض كنم

***


بايد پس از شكستن يك شاخ ديگرش                         جاي دو شاخ كرگدنم را عوض كنم

مرگا به من! كه با پر طاووس عالمي                          يك موي گربه ي وطنم را عوض كنم

وقتي چراغ مه شكنم را شكسته‌اند                            بايد چراغ مه شكنم را عوض كنم

عمري به راه نوبت ماشين نشسته‌ام                           امروز مي روم لگنم را عوض كنم

تا شايد اتفاق نيفتد از اين به بعد                                 روزي هزار بار فنم را عوض كنم

با من برادران زنم خوب نيستند                                   بايد برادران زنم را عوض كنم!

دارد قطار عمر كجا مي برد مرا؟                                  يارب! عنايتي! ترنم را عوض كنم

ور نه ز هول مرگ زماني هزار بار                               مجبور مي شوم كفنم را عوض كنم



مطالب مرتبط :

برچسبها : مرگا
نوشته شده توسط در 17 آبان 1388 ساعت 18:14
از رأي‌ها به شيخ همان يک وجب رسيد | عليرضا قزوه

جوحی به حج واجب ماه رجب رسید
همراه شیخنا که به درک رطب رسید

می خواست تا شراب طهوری دهد به ما
جوشید آنقدر که به آب عنب رسید

صبحی به منبر آمد و فرمود باک نیست
گر واجبات رفت به ما مستحب رسید

از نو صلا زدند که ما را وجب کنند
از رأی‌ها به شیخ همان یک وجب رسید

مشت و وجب برای همین آفریده شد
بی آنکه انتخاب شود منتخب رسید!

جمعی وضو نکرده دویدند در صفوف
آخر نماز جمعه نخواندند و شب رسید

صفین و نهروان و جمل نوش جانشان
این کوفیان که مِهر علی شان به سب رسید

هر کس که دم زد از ادب مرد، حرف بود
هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید

بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ
آیینه شکسته شان از حلب رسید

شکر خدا که عابد و زاهد به هم شدند
این از جلو در آمد و آن از عقب رسید

دنبال کرسی اند بر این سنگ آسیا
دندان کرم خورده شان تا عصب رسید

با غرب و شرق مسخره بازان یکی شدند
نوبت به ریشخند سران عرب رسید

گوساله های سامری از طور آمدند
با سبز اشتری که بر آن بولهب رسید

چیزی نبود حاصل شان از هجوم وهم
جز مشت ریسمان که به کام حطب رسید

خاموشی ام مبین که در این آتش نفاق
روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید



مطالب مرتبط :

برچسبها : رأی‌ها
نوشته شده توسط جواد در 17 آبان 1388 ساعت 18:10
زهر را پیران کامل می خورند | احمد عزیزی

به مناسبت 27 تيرماه، سالگرد پذيرش قطعنامه 598 از سوي ايران

 آه پاييز جدايي جان گرفت

خون چكاني هاي گل پايان گرفت

باز ما مانديم و يادي از بهار

زخمي پاييزهاي انتظار

باز ما و باز ما و باز ما

خسته ي لب بسته ي آواز ما

شعر مثل زخم روي شانه هات

مي رود با غربت افسانه هات

مثل ببري كه غرورش شل شود

مثل سنجابي كه بي جنگل شود

شيشه ي لبريز حسرت خوارگي

زخم و شبنم شرجي و آوارگي ...


ادامه مطلب

مطالب مرتبط :

برچسبها : زهر - پیران - کامل - خورند
نوشته شده توسط جواد در 27 تير 1388 ساعت 20:04
كمانگير | محمد كاظم كاظمي

مريز آبروي سرازير ما را

به ما باز ده نان و انجير ما را

خدايا! اگر دستبند تجمّل

نمي بست دست كمانگير ما را،

كسي تا قيامت نمي كرد پيدا

از آن گوشه ي كهكشان تير ما را

ولي خسته بوديم و ياران همدل

به ناني گرفتند شمشير ما را

ولي خسته بوديم و مي برد طوفان

تمام شكوه اساطير ما را

طلا را كه مس كرد، ديگر ندانم

چه خاصيتي بود اكسير ما را

 



مطالب مرتبط :

برچسبها : کمانگیر
نوشته شده توسط جواد در 1 خرداد 1388 ساعت 11:24
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: براي مشاهده هر پوشه يا مطلب کافيست بروي عنوان آن کليک نمائيد تا باز يا بسته شود
صفحات: [1]  [2]  
صفحه بعدي - صفحه شانسي - صفحه قبلي
ليست برچسبهاي وبلاگ